درباره من


 

دوست عزیز سلام 

من مجتبی علی پور هستم و قصد دارم برای شما داستانِ آدمی که زندگی جالبی دارد را تعریف کنم .

نمی دانم چه اتفاقاتی دست به دست هم داده اند تا شما به اینجا هدایت شوید. و چه نیرویی شما را برای خواندن این متن مجاب کرده است. اما می دانم هیچ اتفاقی، بی دلیل رخ نمی دهد مخصوصا بودن شما در اینجا و مطمئن هستم اگر امادگی شنیدن و خواندن این داستان را نداشتید الان مشغولِ کار دیگری بودید.

همان طور که میدانید اینجا یک وب سایت آموزشی است که من یعنی مجتبی علی پور به عنوان مدرس شما، آموزش ها و خدمات متنوعی در زمینه ی رسیدن به خواسته هایتان به شما ارائه می دهم. هدف ما این است که بتوانیم فرمانروای زندگی مان شویم. شاید این شعار برای شما معنای واضحی نداشته باشد اما اگر با ما همراه باشید منظورم را متوجه می شوید.

دو سوال مطرح کردم:

 چرا من اینجا هستم؟ و چرا شما باید این متن را بخوانید؟

به جواب این دو سوال می پردازم. البته در قالب یک داستان از زندگی ادمِ قصه ما، تا شاید متوجه شویم که چقد مهم است که همه باید قصه ی زندگی شان را ورق بزنند.

به هر حال مهم است بدانیم از چه کسی می آموزید و از آن مهمتر اینکه آیا آن فرد در جایگاهی هست که بتواند ما را درمسیر رسیدن به موفقیت ها همراهی و هدایت کند؟

چرا من اینجا هستم ؟

برای جواب این سوال می خواهم برگردم به سال 1381 همان سالی که اتفاقی مثل یک معجزه رخ داد، معجزه ای که هنوز هم خیلی از اطرافیانِ آدم قصه ما نمی دانند به چه علت دانش آموزی که تنبل ترین شاگرد مدرسه بود باید بین آن همه دانش آموزِ درس خوان موفق شود یکی از بهترین رتبه های ان مدرسه را در کنکور کسب کند. در حالی که در دانشگاه آزاد موفق به قبولی در هیچ رشته ای نشده بود توانسته بود در دانشگاه سراسری قبول شود آن هم با درصد هایی که در هیچ کدام از درسها پیش نیاز نخورد.

بحث من قبولی در دانشگاه یا معافیت عجیب از سربازی آن فرد نیست. بحث من شروع فصلی در زندگی آن فرد است که در همان سال اتفاق افتاد هر ادمی مخصوصا پسرها همیشه دوست دارند که مستقل باشند و بتوانند خودشان زندگی شان را اداره کنند هم از نظر مخارج زندگی هم اینکه در مسائل مهم زندگی شان تصمیم گیرنده اصلی خودشان باشند. در 18 سالگی وارد دانشگاه شد اما شرایط مالی نامناسب اجازه نمی داد زندگی راحتی داشته باشد، تصمیم گرفت حالا که به خاطر حرف دیگران وارد دانشگاه شده و هیچ علاقه ای هم به درس ندارد کسب و کار خودش را داشته باشد.

اواخر سال 82 به پیشنهاد خودش با یکی از  دوستانش برای راه اندازی مغازه تزئینات اتومبیل خط موبایلش را فروخت و این شد سرمایه اولیه برای راه اندازی مغازه ای که سیستم های صوتی و امنیتی برای ماشین مشتریان نصب می کرد. البته برایش خیلی سخت بود که از خط موبایلش که برای یک جوان 19 ساله خیلی مهم بود بگذرد و کاری را شروع کند. به هر حال پا روی دلش گذاشتُ این کار را کرد. از سال 82 تا سال 84 مشغول به همین کار بود با درآمدی خوب، برای کسی که شروع کارش بود. بعد از فارغ شدن از دانشگاه به شهر کوچکی که خانواده اش در آنجا بودند برگشت و در همان سال یک موبایل فروشی راه انداخت موبایل فروشی که می توانم بگویم درآمدی فوق العاده عالی داشت. در همون سال موفق شد اولین ماشین را برای خودش بخرد. همه چیز عالی بود اما  تمام وقت به این فکر بود "خوب اخرش  که چی؟" این شغل، من را به کجا می رساند تهِ تهش چه میشود این سوال را هر روز از خودش می پرسید و مدام دنبال تغییر  بود.

تا بالاخره در همان مغازه با فردی آشنا شد که مثل خودش فکرهای بزرگی داشت تصمیم گرفتند به شهری بزرگتر سفر کنند و در انجا به کارشان ادامه دهند. به محض اینکه این تصمیم را گرفتند یک ماه بعد در ان شهر و در خانه خودشان بودند، کار را شروع کردند وارد کسب و کار صوتی تصویری و لوازم خانگی شدند همه چیز عالی بود با تلاش کم درامد عالی داشتند. از انجایی که سالها کارشان با دلار بود بهتر است درامدشان را با دلار بگویم، در بازه ی زمانی 45 روزه درآمدش بین 20 تا 30 هزار دلار بود آن هم برای جوانی که سنش 24 سال بود.

زندگی بسیار عالی پیش می رفت خانه ای عالی، در یکی از بهترین مناظق شهر به روزترین ماشین های که در آن سالها وجود داشت در اختیارش بود. چون حالا پیشرفت کرده بود و به جز کار صوتی تصویری از خارج کشور محصولات هیوندای را وارد می کردند، همه چیز خوب عالی بود. اما باز یک سوال مغزش را مشغول کرده بود "خوب اخرش که چی؟" تهِ تهش می خوای به کجا برسی؟ این همون چیزیِ که همیشه دنبالش بودی؟ و جوابش  یک کلمه بود "نه"

با شریکش به مسئله برخورده بود چون انگار هم اهدافش از اهداف شریکش بزرگتر بود و هم جنسِ اهدافش فرق می کرد. این داستان ادامه داشت تا اینکه روزی تصمیم به ورود نفر سوم در کسب و کارشان گرفتند تا بتوانند کسب وکارشان رو بزرگتر کنند، سرتان را درد نیاورم ورود نفر سوم همانا و حذف شدن ناجوانمردانه ادم قصه ما هم همانا. چیزی را که سالها ساخته بود یک شبه مال کسِ دیگری شد. خیلی ناراحت و غمگین بود اما او ادمی نبود که جا بزند. دوباره شروع کرد تنهای تنها خودش و خدای خودش و باز هم موفق تر از قبل ادامه داد. تا بهار سال 91 توانست شرایط خوبی را برای خودش فراهم کند یک سرمایه گذاری 250 هزار دلاری داشت که بزودی قرار بود جواب دهد و او را تا سال ها از کار کردن معاف کند و همچنین پول نقدی که می توانست در ان دوران به راحتی 20 هزار دلار درامد داشته باشد. البته دلار سال 90.

اما باز یک سوال مدام و مدام ذهنش را مشغول کرده بود

آخرش که چی " تهِ تهش چی می خواد بشه؟" آیا این همون زندگی و مسیری که باهاش ارامش داری و دوستش داری؟ و جوابش یک کلمه بود "نه"

از او می پرسیدند تو چرا یک جا بند نمی شی و مدام دنبال ای شاخه اون شاخه پریدنی، خوب اون موقع با توجه به شرایطش خیلی از اطرافیانش پیشرفت بیشتری داشت هم از نظر مالی هم از نظر ارتباطی هم از نظر سلامتی که جوان، سالم و عالی بود. اما راضی نبود انگار به جای دیگری و کار دیگری تعلق داشت.

گذشت تا وارد سال 91 شدیم همون سال کذایی برای او و شاید برای خیلی ها همون سالی که بازار ایران دچار بحران اقتصادی شده بود دلار به سه-چهار برابر افزایش  پیدا کرده بود. کسب کارش کساد شده بود تقاضا خیلی کم شده بود اما مشکلی نداشت چون همه کالاها و اجناسی که در انبار داشت قیمتش چند برابر شده بود چون با دلار خرید شده بودند و افزایش 3 برابری پیدا کرده بود. چند ماه گذشت و تصمیم گرفت خودش را با شرایط بازار وقف دهد تصمیم گرفت وارد کار مواد غذایی شود به هر حال شاید مردم ال ای دی و لوازم برقی نمی خواستن در اون برهه از زمان، اما مگه می توانستند غذا نخورند آن کار هم خوب بود با اینکه تازه واردش شده بود و تجربه ی کافی نداشت.

اما انگار قرارِ جهان با او و سرنوشت چیزِ دیگری  بود.

می خواهم از سه باور عجیب و غریبی که در طول زندگی اش داشت صحبت کنم و قدرت باور ها را برایتان توضیح دهم البته این هارا سالها بعد که مطالعاتم را در زمینه علوم ذهنی کامل کردم متوجه شدم.

از همان سال های اولیه که به صورت مستقل شروع به کسب و کار کرده بود که میشود گفت 18-19 ساله بود همیشه 3  اصل و باور داشت و با افتخار همه جا هم از آنها حرف می زد.

باور اول: ادم تا قبل از سی سالگی هر کاری که لازمِ باید بکنه و بعد از اون باید بازنشسته بشه و اینقد پول داشته باشه که دیگه نیازی به کار کردن نداشته باشه.

باور دوم: ادم تا قبل از سی سالگی باید هر تفریحی که دوست داره بکنه و هر جایی که دوست داره باید بره چون بعد از سی سالگی دیگه تو سراشیبی میفته و نمی تونه از زندگی لذت ببره (چه فکر مسخره ای)

باور سوم: زندگی برای زمان مجردیِ، فقط مجرد ها هستند که می تونن زندگی کنند، کار کنند و خوش باشن ادم که زن گرفت دیگه کارش تمامه تا همیشه یک زندانی باقی می مونه، نه می تونه پول دربیاره نه می تونه تفریح کنه. در واقع پایان همه خوشی ها و موفقیت هاست.

خوب سال 91 سالی بود که ادمِ قصه ما وارد سن سی سالگی شده بود درست سال قبلش برنامه ی دقیقی چیده بود برای اضافه کردن 2 شعبه دیگر به شعبه هایِ قبلی، همه چیز حساب شده و دقیق بود. اما ...

در سال 91 بدون اینکه هیچ برنامه خاصی برای ازدواج داشته باشه همه چیز دست به دست هم دادند تا به دور از انتظار ازدواج کنه. دقیقا زمانی که منتظر بود سرمایه گذاری هایی که کرده بود جواب بدن و کارش به اوج خودش تا اون زمان رسیده بود، یک دفعه ورق برگشت.

انگار هر قدر بیشتر تلاش می کرد کمتر نتیجه می گرفت هر هفته درآمدش از هفته ی قبل کمتر و کمتر می شد حالِ خوبی نداشت بی خبر از اینکه چه اتفاقی در حال رخ دادنِ به سمت افسردگی حرکت می کرد تا جایی که در کمتر از 9 ماه هر آنچه که در تمام زندگیش با تمام موفقیت ها بدست اورده بود رو از دست داد.

تصمیم گرفت هر چه هست رو نقد کنه. همه ی چک هاش رو پاس کرد همه ی مغازه هارو تعطیل کرد و عملا بیکار شد. اما خیالش راحت بود چون اونقدری پول داشت که بتونه یکی دوسالی بدون کار کردن به راحتی زندگی کنه. در همین حین که مشغول این امور بود در رابطه ی عاطفی خودش  به شدت به مشکل برخورد بهتره بگم از انجایی که در ارتباطش به مشکل برخورده بود این تصمیمات را گرفت. در حقیقت اون موقع چاره ای به جز این کار نداشت حداقل چیزی بیشتر از این به ذهنش نمی رسید. اخه هیچ وقت تجربه مسئله ای این چنینی در ارتباطاتش نداشت همیشه بهترین رابطه ها رو تجربه کرده بود. به هر حال همین شرایط ادامه پیدا کرد تا بالاخره خودش رو توی راهروهای شلوغ دادگاهِ خانواده دید. اینقدر مستاصل شده بود که فقط می خواست برگرده به شرایط قبل  انگار همه چیز از روزی شروع شد که پا به سی سالگی گذاشته بود. 6 ماه تمام درگیر افسردگی شدید بود ان هم ادمی که معروف بود به یک انسان کاملا موفق، شب ها تا صبح بیدار به همراه دو پاکت سیگار و روزها به زحمت یکی دو ساعتی می خوابید. همه چیز به شکل وحشتناکی سرجنگ باهاش پیدا کرده بود. این شرایط به همین شکل ادامه داشت به همراه جنگ اعصاب و دادگاه و ناراحتی و ته کشیدن پول هاش. اما  پاییز سال 93 دستِ روزگار برای همیشه مسیر زندگیش رو تغییر داد انگار همه چیز برنامه ریزی شده بود که اون رو بندازند در این مسیر. اما قبلش بزارید کمی به اتفاقاتی که الان توضیح دادم یک نگاهی کنیم و با هم بررسی کنیم که چه اتفاقی افتاد که این ادم موفقِ قصه ی ما به یک بارِ با سر خورد زمین.

سال 91 است و همه چیز اماده برای پیشرفت بیشتر ، وارد سی سالگی شده بود و دیگر مجرد نبود و انگار خبری در راه است.

"سی سالگی" "سی سالگی" "ازدواج"  چی رو به خاطرتون میاره؟

حالا اجازه بدید از باورهایی که قبلا راجع بهشون گفته بودم دوباره بگم

باور اول: ادم تا قبل از سی سالگی هر کاری که لازمِ باید بکنه و بعد از اون باید بازنشسته بشه و اینقد پول داشته باشه که دیگه نیازی به کار کردن نداشته باشه.

باور دوم: ادم تا قبل سی سالگی باید هر تفریحی که دوست داره  بکنه و هر جایی که دوست داره باید بره چون بعد از سی سالگی دیگه تو سراشیبی میفته و نمی تونه از زندگی لذت ببره.

باور سوم: زندگی برای زمان مجردیِ فقط مجردها هستند که می تونن زندگی کنند، کار کنند و خوش باشن ادم که زن گرفت دیگه کارش تمامه تا همیشه یک زندانی باقی می مونه، نه می تونه پول دربیاره نه می تونه تفریح کنه. در واقع پایان همه خوشی ها و موفقیت هاست.

جالبه نه؟ جهان اون رو چرخوندو چرخوند و بالاخره درست سر موقع مچش رو گرفت و همه ی باورهاش رو به وقتش بهش اثبات کرد.

"هم بیکار شد و هم بازنشسته شد و هم با ایجاد مشکل توی رابطش افسرده شد"

به قول آنتونی رابینز انسان ماشین اثبات باور های خودشِ یعنی ماشین ظرفشویی کارش ظرف شستنِ و کار ادم هم به واقعیت رسوندن باورهاش در زندگیشه.

خیلی زندگیش رو ورق زد تا بالاخره متوجه شد که ایراد اصلی کارش کجا بوده و به همین خاطرِ که می گم خیلی خوبه هر ادمی برای یه بارم که شده باید زندگیش رو ورق بزنه تا مثل ادم قصه ی ما در دام باورهای محدود کنندش نیفته.

اما از سال 93 تا الان داستان های زیادی داره که به نظرم خیلی شنیدنی تر هستند اما یه جای دیگه و یه وقت دیگه درموردش می گم. از اون سال تا به الان به شکل خارق العاده ای مسیر زندگیش تغییر کرد و زندگی ای که به ویرانه ای تبدیل شده بود رو یواش یواش ساخت تا جایی که الان می تونه باقدرت بگه هر روز از نظر رشد فردی پیشرفت می کنه و به جایگاهی رسیده که می تونه به کسایی که خودشون تمایل دارند کمک کنه و اگر به دنبال بهتر شدن زندگیشون هستن همراهیشون کنه.

راستی الان هر روز این سوال رو از خودش می پرسه: خوب که چی؟ ته تهش به کجا می خوای برسی؟ واقعا این همون چیزی که می خواستی؟

و جوابش با صدای بلند اینِ   "قطعا بله" بالاخره بهش رسیدم

و این بزرگترین دست آورده زندگیش هستش، آرامشی که میدونم در بدترین شرایط، به لطف خدا دیگه از دست نمیره چون به اون چیزی رسید و در مسیری افتاد که اون شرایط مالی فوق العاده هیچ وقت براش بوجودش نیاورد و با اینکه همه چیز داشت باز به دنبال چیز دیگه ای می گشت. هنوز هم اهداف زیادی داره که یکی یکی بهشون دست پیدا می کنه، اون هم در حد عالی در تمام جنبه های زندگی و این خودش یه سفر بسیار هیجان انگیز هستش. در ضمن یکی از بزرگترین اهدافش این بود که روزی به جایگاهی برسه که این توانایی رو داشته باشه و به خودش این اجازه رو بده که وب سایتی داشته باشه تا چیزهایی رو که یاد گرفته رو با دیگران به اشتراک بزاره. شاید از نظر شما این فقط یک وب سایت باشه و بگید مگه چیه، اما برای اون حاصل تجربه ی ورق زدن آگاهانه 17 سال زندگیش و بیش از چهار سال مطالعه، تحقیق، بررسی و تلاش شبانه روزیِ.

پیشنهادم به شما اینه که قبل از اینکه همه یِ زندگی رو تجربه کنی به این فکر کن که می تونی از تجربه های دیگران به بهترین شکل استفاده کنی و این یعنی هوشمندی و میانبر زدن مسیری که قرارِ تورو به اونجایی که باید، ببره. تجربه ی ادم قصه ی ما و خیلی از ادمهای مهم و موفق که من زندگیشون رو ورق زدم می تونه مسیرت رو کوتاه و مطمئن تر کنه.

و یادت باشه این پول و شانس نبود که من رو به این نقطه که آرزو داشتم رسوند این نگرشم به زندگی بود، من بهای سنگینی رو پرداخت کردم تا بالاخره جای درستم رو در این دنیا پیدا کنم و برای تو هم ارزو می کنم که هر چه زودتر جای درستت رو پیدا کنی.

من مجتبی علی پور،  اماده ام که با تمام وجود و با صداقتِ کامل در این مسیر هر خدمتی که از دستم بر می اید برای تو انجام دهم.  فقط لازمه تو هم اماده باشی.

Top